فصل انتهایی نفسهایم رسیده است
هر لحظه نزدیکتر می شوم
به تنهایی
پیراهنی سیاه
بر تن آرزوهایم کرده ام
و انکار میکنم
بغض پنجره های رو به آفتاب را
که حتی به اندازه فانوسی
نور بر خاک وجودم نمی تابد
من...
بــــه اتمام رسیده ام...نایب
+ نوشته شده در
89/07/29ساعت   توسط نایب تهرانی
|
دنیام ساکتهپس زنـده ام
اگر چه سرد
اما...
روی سنگ قبرها دنبالم نگرد. ...نایب
ادامه مطلب
+ نوشته شده در
89/06/26ساعت   توسط نایب تهرانی
|
کهنه کوخ عشق را
می توان افراشت آیا
بر فراز زورق درهم شکسته؟
آتش زرتشت مانی
می تواند سوختن
این ظلمت اهریمنی را؟
پایبند بارقه
دیریست از هم وا شده
ذهن عاشق پیشه با دردی فزون
توی نهر خاطره مدفون شده
صبحگاهان
با صدای خیس باران
دست هایت را برایم
تا خدا بالا ببر
شاید اینگونه دمی
من هم به قدر وسعت اندیشه ای
خسته از بی مهری مست بهار
تاول زخم زمان را
مرهمی پیدا کنم...نایب
+ نوشته شده در
89/06/04ساعت   توسط نایب تهرانی
|
لنگر بيانداز...جزيره گمشده ات همين جاست
بگذار...
به دور از هياهوي شهر
در سکوتي ژرف
تنها من باشم و
تو...نایب
+ نوشته شده در
89/05/08ساعت   توسط نایب تهرانی
|
هوا
از دست رفته
با من بيا
آرزو
برنمي گردد
تماشا
انتظار
ستاره...
تنهايي، کوله بارت را کجا بردي؟
چرا سکوت ميکني؟
من گمشده ام
بعدها دل تنگ نشوی؟...نایب
+ نوشته شده در
89/02/08ساعت   توسط نایب تهرانی
|