تبليغاتX
سپنتا ( پاک و مقدس )
بغض اندوهم گریبان می درد بعد از غروب تلخ باران ...



وقتی آمدی
خواب بودم
ولی تو ماندی

و رویاهایم را با تکه ای ابر پوشاندی
( هوای خوابم تا صبح بارانی بود )

بیدار که شدم
رفته بودی
ولی گرمای وجودت را حس کردم
و نوازش رویای ات را ... نایب

میلاد دختر گرامی حضرت محمد (ص) رو به پیشگاه امام زمان و تمامی دوستدارانش تبریک می گم و برای تمامی مادرای دنیا آرزوی سلامتی توأمان با نشاط میکنم .

پ.ن. : عصاره ي همه مهرباني ها را گرفتند و از آن مادر ساختند.  مادرم روزت مبارک ( می دانم که می آیی و می بینی و ، دوستم داری ، من نیز  دوستت دارم مادر تا آنگاه که در رگهایم خون جاریست )



+ نوشته شده در  شنبه یکم تیر 1387ساعت 18:56  توسط نایب  | 

          

تازیانه های زمان
چه بی مهابا بر چهره ات چاک زده اند

اکنون ، چیزی از بوی خاک باران خورده
در هاشور زمان
به جست و جویت پرداخته
و در میان طره های خاک
که حالا دیگر باد های سرد موسمی احاطه اش کرده اند
تو را می جوید

اما تو
با بقچه ای از نور
در آستانه کوچ تاریخی زمان
فقط سلام می کنی

و رسم ها
برای کاج های خیس
دست مرا تکان می دهند
... نایب


شهات حضرت فاطمه (س) رو به امام زمان (ع) و همه شیعیان تسلیت میگم.
+ نوشته شده در  جمعه هفدهم خرداد 1387ساعت 6:36  توسط نایب  | 

                            

کنار پنجره امشب نشسته ام بی تو

و بغض سر به جنون را شکسته ام بی تو

قسم به ناز نگاهت خدا گواه من است

که دل به ناز نگاهی نبسته ام بی تو

به یاد من گذری کن ز کوچه های محال

ببینمت و ببینی که خسته ام بی تو

بیا تمام وجودم تمام هستی من

کنار پنجره امشب نشسته ام بی تو ... نایب


سلام دوستان گل و با محبتم امیدوارم به خاطر دیر آپ کردن منو ببخشید ، به علت مشغله کاری تصمیم گرفتم هر دو هفته یکبار آپ کنم ( ولی هر روز یادگاریهاتون رو می خونم و از نظرات قشنگتون استفاده کامل می کنم ) و قول می دم شعرهای نابی براتون بذارم و در هر فرصتی بهتون سر بزنم و آپ های زیباتون رو ببینم ، به امید روزی که به لطف خدا هر عاشقی به عشقش برسه و هر معشوقی به وصال یارش .

در آخر یاد آوری می کنم که : دوست داشته باش و زندگي كن! زمان هميشه از آن تو نمي ماند... نایب

+ نوشته شده در  جمعه سوم خرداد 1387ساعت 5:49  توسط نایب  | 

                   

بی تو در طوفان رویاهای خود جا مانده ام

بی تو من در قصه تنها مانده ام

بی تو می گیرد دلم با هر غروب زخم دار

تو رفیق صبح و من مهمان شبها مانده ام

می روم تا سرزمین سبز و رنگین خیال

باز اما در هیاهوی تو تنها مانده ام

بی تو می دانم که فردا را امیدی نیست ، نیست

ای دریغا بازهم در خواب تنها مانده ام

دوست دارم پر شوم از حس باران بوی مهر

گر چه در طوفان رویاهای خود جا مانده ام ... نایب

+ نوشته شده در  جمعه بیستم اردیبهشت 1387ساعت 5:51  توسط نایب  | 

                     

کسی مرا صدا می زند
ولی جاده
بی عابر است
و کوچ
خالی از مسافر

بی آنکه برگردم
درونم فریادت می زند
می دانم تویی
تویی که از سرزمین آفتاب
کویر خسته ام را به میهمانی آمده ای

بی آنکه برگردم
می بینمت
تو با خودت آفتاب آورده ای
تا ذوب انجمادم را به نظاره بنشینی

به رویایم خوش آمدی ... نایب



اینجا رو هم ببین واسه تو گذاشتم
+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم اردیبهشت 1387ساعت 6:9  توسط نایب  | 


گفتی بیا
دوباره آشتی کنیم
ولی دلم چه می شود
که غصه دار مانده است
و یا سلام ساده اش
که بی جواب مانده است


خودت مگر نگفته ای
که تا ابد دگر دلت
برای دیدن دلم
دوباره پر نمی زند
و آن دو چشم خوشگلت
به کوچه باغ های خشک و خالی دلم
که بی ستاره مانده است
دگر سرک نمی کشد

دوباره پاپی ام شدی
که رنجشم دهی به دل؟
قبول می کنم چه باک
اگر که قول می دهی
مرا به قهر متهم نمی کنی
و از تمام نمره های خوب تو دفترم
دو نمره کم نمی کنی ... نایب


اینجا رو هم ببین واسه تو گذاشتم
+ نوشته شده در  جمعه ششم اردیبهشت 1387ساعت 6:20  توسط نایب  | 

 

 

پاسی از شب گذشته است
و زمین همچنان در جوی نقره ای راه شیری روان است

باید اکنون به بسر رفته باشی
پس رویاهایت را پاس بدار
و به شبگردی من در کوچه های غربت نیاندیش

پاسی از شب گذشته است
که من با زورق شکسته خیالم شبهای ملال انگیز را می گذرانم
تو اکنون خموشی
دیگر سود و زیان اندوه و درد و جراحت و .... عشق چرا ؟

وهم انگیز است
سکوتی که یکپارچه جهان را در خود بلعیده است
و من اما
پرونده ای بسته شده
در راه رو های طولانی آسمانی تاریک
که به پاس ستارگان
خطاب می کنم اعصار و تاریخ و تمام آدمیت را ...
...

رویاهایتان را پاس بدارید
و شبگردی مرا در کوچه های غربت نبینید ... نایب


+ نوشته شده در  جمعه سی ام فروردین 1387ساعت 7:59  توسط نایب  | 



مانند ستاره ای گذشت از من اما

سلام کرد

با یک نگاه

کار دلم را تمام کرد

پروانه های سبز نگاهش قشنگ بود

با یک نسیم خنده به من احترام کرد

مشتی غزل ز دفتر احساس خود

آورد و در کلاس دلم ثبت نام کرد

 

چیزی به نام عشق ، در اعماق جان من

یکباره با تمام وجودش ... قیام کرد ... نایب


تقدیم به کسی که فقط خدا می دونه چقدر دوستش دارم ... و همه خواننده های نازنین
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم فروردین 1387ساعت 18:55  توسط نایب  | 



شاید روزی برسد و تو تا جایی بروی که بتوانی روی ماه قدم بزنی

تا جایی بدوی که بتوانی ستاره ها را در آغوش بگیری

تا جایی پرواز کنی که پنجه نوازشگر آفتاب را لمس کنی

و یا در آبشار رنگین کمان غوطه ور شوی

***

اما هیچگاه نمی توانی

نمی توانی و نخواهی توانست

تا جایی بروی که بتوانی او را از نزدیک صدا بزنی

نام پر طنین و زیبایش را فریاد کنی

هیچگاه نمی توانی دستانش را در دست بگیری

و یا گرمای حضورش را حس کنی

آری نمی توانی و نخواهی توانست ، تا آن زمان که روح

در اسارت تو باشد ... نایب
+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم فروردین 1387ساعت 6:34  توسط نایب  | 

برای همه کسایی که دلشون گرفته 

سکوت کوچه های تنم ، گريه می خواهد

تمام بند بند استخوانم گريه می خواهد

بيا اي ابر باران زا ، ميان شعرهای من

که بغض آشنای آسمانم گريه مي خواهد

بهاری کن مرا جانا ، که من پابند پاييزم

و آهنگ غزلهاي جوانم گريه مي خواهد

چنان دق کرده احساسم ميان شعر تنهايي

که حتي گريه هاي بي امانم ، گريه مي خواهد ... نایب

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم فروردین 1387ساعت 12:31  توسط نایب  |