تبليغاتX
سپنتا ( پاک و مقدس )
بغض اندوهم گریبان می درد بعد از غروب تلخ باران ...

بی تو در طوفان رویاهای خود جا مانده ام

بی تو من در قصه تنها مانده ام

بی تو می گیرد دلم با هر غروب زخم دار

تو رفیق صبح و من مهمان شبها مانده ام

می روم تا سرزمین سبز و رنگین خیال

باز اما در هیاهوی تو تنها مانده ام

بی تو می دانم که فردا را امیدی نیست ، نیست

ای دریغا بازهم در خواب تنها مانده ام

دوست دارم پر شوم از حس باران بوی مهر

گر چه در طوفان رویاهای خود جا مانده ام ... نایب

+ نوشته شده در  جمعه بیستم اردیبهشت 1387ساعت 5:51  توسط نایب  | 

کسی مرا صدا می زند
ولی جاده
بی عابر است
و کوچ
خالی از مسافر

بی آنکه برگردم
درونم فریادت می زند
می دانم تویی
تویی که از سرزمین آفتاب
کویر خسته ام را به میهمانی آمده ای

بی آنکه برگردم
می بینمت
تو با خودت آفتاب آورده ای
تا ذوب انجمادم را به نظاره بنشینی

به رویایم خوش آمدی ... نایب



اینجا رو هم ببین واسه تو گذاشتم
+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم اردیبهشت 1387ساعت 6:9  توسط نایب  | 

گفتی بیا
دوباره آشتی کنیم
ولی دلم چه می شود
که غصه دار مانده است
و یا سلام ساده اش
که بی جواب مانده است


خودت مگر نگفته ای
که تا ابد دگر دلت
برای دیدن دلم
دوباره پر نمی زند
و آن دو چشم خوشگلت
به کوچه باغ های خشک و خالی دلم
که بی ستاره مانده است
دگر سرک نمی کشد

دوباره پاپی ام شدی
که رنجشم دهی به دل؟
قبول می کنم چه باک
اگر که قول می دهی
مرا به قهر متهم نمی کنی
و از تمام نمره های خوب تو دفترم
دو نمره کم نمی کنی ... نایب


اینجا رو هم ببین واسه تو گذاشتم
+ نوشته شده در  جمعه ششم اردیبهشت 1387ساعت 6:20  توسط نایب  |