تبليغاتX
سپنتا ( پاک و مقدس ) - اسیر قفس
بغض اندوهم گریبان می درد بعد از غروب تلخ باران ...

شاید روزی برسد و تو تا جایی بروی که بتوانی روی ماه قدم بزنی

تا جایی بدوی که بتوانی ستاره ها را در آغوش بگیری

تا جایی پرواز کنی که پنجه نوازشگر آفتاب را لمس کنی

و یا در آبشار رنگین کمان غوطه ور شوی

***

اما هیچگاه نمی توانی

نمی توانی و نخواهی توانست

تا جایی بروی که بتوانی او را از نزدیک صدا بزنی

نام پر طنین و زیبایش را فریاد کنی

هیچگاه نمی توانی دستانش را در دست بگیری

و یا گرمای حضورش را حس کنی

آری نمی توانی و نخواهی توانست ، تا آن زمان که روح

در اسارت تو باشد ... نایب
+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم فروردین 1387ساعت 6:34  توسط نایب  |