تبليغاتX
سپنتا ( پاک و مقدس ) - شبگرد
بغض اندوهم گریبان می درد بعد از غروب تلخ باران ...

 

 

پاسی از شب گذشته است
و زمین همچنان در جوی نقره ای راه شیری روان است

باید اکنون به بسر رفته باشی
پس رویاهایت را پاس بدار
و به شبگردی من در کوچه های غربت نیاندیش

پاسی از شب گذشته است
که من با زورق شکسته خیالم شبهای ملال انگیز را می گذرانم
تو اکنون خموشی
دیگر سود و زیان اندوه و درد و جراحت و .... عشق چرا ؟

وهم انگیز است
سکوتی که یکپارچه جهان را در خود بلعیده است
و من اما
پرونده ای بسته شده
در راه رو های طولانی آسمانی تاریک
که به پاس ستارگان
خطاب می کنم اعصار و تاریخ و تمام آدمیت را ...
...

رویاهایتان را پاس بدارید
و شبگردی مرا در کوچه های غربت نبینید ... نایب


+ نوشته شده در  جمعه سی ام فروردین 1387ساعت 7:59  توسط نایب  |