پاسی از شب گذشته است
و زمین همچنان در جوی نقره ای راه شیری روان است
باید اکنون به بسر رفته باشی
پس رویاهایت را پاس بدار
و به شبگردی من در کوچه های غربت نیاندیش
پاسی از شب گذشته است
که من با زورق شکسته خیالم شبهای ملال انگیز را می گذرانم
تو اکنون خموشی
دیگر سود و زیان اندوه و درد و جراحت و .... عشق چرا ؟
وهم انگیز است
سکوتی که یکپارچه جهان را در خود بلعیده است
و من اما
پرونده ای بسته شده
در راه رو های طولانی آسمانی تاریک
که به پاس ستارگان
خطاب می کنم اعصار و تاریخ و تمام آدمیت را ...
...
رویاهایتان را پاس بدارید
و شبگردی مرا در کوچه های غربت نبینید ... نایب